انیتاانیتا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

♥ღآنیـــــتـــــاکوچولوووღ♥

سفربه شمال

سلام دختر قشنگم عزیز مامان که شیرین زبون شدی وخانوم حسابی .... 14 خرداد با مامانجون اینا وخاله اینا رفتیم به سمت شمال..از جاده فیروز کوه رفتیم..که خوردیم به ترافیک وبارون وتگرگ شدید..تو هم که خانمی شده برای  خودت اصلا تو راه وماشین اذیت نکردی بغل خاله بودی بیشتر وباهاش بازی میکردی ساعت 8 شب رسیدیم بابلسر..دریا کنار..خیلی خسته شده بودیم دریا هم خیلی طوفانی بود وهواهم سرد.. ولی صبح روز بعد هوا عالی بود دریا هم ارووم.. بابا ودایی وعمو رفتن شنا توی دریا..ولی تو نرفتی ودوست نداشتی ..تا اب میومد میگفتی برووووو خلاصه بیشتر دوست داشتی کنار ساحل بمونی ودریا رونگاه کنی ...غروب هم رفتیم شهر بابلسر بعد...
20 خرداد 1393

سفر به شیراز

سلام دختر قشنگم بعد یک ماه بالاخره اومدم...امروز 12 خرداد بیست وپنج ماهگی دختر خوشگلمه عزیزم بعد تولد دوسالگیت رفتیم مسافرت ..شیراز..بعدش هم عروسی داشتیم.وبعدش هم که تو مریض شدی بعد بابا مهدی مریض شد..روزهای بدی بود. .اصلا حوصله نداشتم بیا وبلاگت واپ کنم. خلاصه که دخترم مریض شدی وبردیمت دکتر ودو تا امپول زدیم برات انقد گریه کردی بمیرم با گریه ات منم گریه میکردم.. ولی زوود خوب شدی ..الان بهت میگیم خانومه کجات امپول زد پاهاتو نشون میدی ومیگی" خیلی درد داشت" عزیزم خیلی شیرین زبون وبلبل زبون شدی ولی وقتی یه غریبه رو میبینی موش میشی وهیچی نمیگی ولی کم کم اشنا میشی 27 و28 اردیبهشت با مادر برای اول...
12 خرداد 1393
1